لحظۀ حال به روایت من...

اعظم صالحی /داستان‌نویس و ارشد مهندسی صنایع
اعظم صالحی /داستان‌نویس و ارشد مهندسی صنایع

اینکه قصه‌های بقیه را بشنویم، بخوانیم یا حتی مثل من گاهی بنویسیم، پازل ناقصی از واقعیت هستی است. جهان گاهی ما را می‌فرستد تا قصه‌ بقیه بشویم؛ دیگرانی که نیاز دارند روایت کنند. حالا من قهرمان قصه‌ی بقیه شدم. با قضاوت، بی‌قضاوت، فرقی نمی‌کند. واقعیت خشن‌تر این است که من حالا مشغول یک تجربه‌ی عمیقم که اگر روزی بتوانم به کلمه تبدیلش کنم، از ناب‌ترین داستان‌ها خواهد شد.

همه‌ی این اما و اگرها به کنار... کشف بودن در لحظه حال برای من این روزها از نوع دیگری است...‌‌خیلی با تأمل بخوانید تجربه عمیق و دسته اولی است زیاد شنیدیم: «از لحظه حال لذت ببرید، در لحظه زندگی کنید.» و یک بار، ما و یا حداقل من، نپرسیدیم وقتی لحظه حال تجربه‌ی درد، رنج و اندوه عمیقی است، چطور در لحظه زندگی کنیم؟ و خیلی از لحظات ما اتفاقاً حالش حالِ بدتر از گذشته و آینده است؛ و حالا خیلی خوب درک می‌کنم ماندن در لحظه حال بد یعنی جمع نبستن اندوه گذشته و ترس آینده با همین بدترین لحظه‌ی فعلی. از جمع زدن بدبختی‌هایمان و آنچه از نظر خودمان حق‌مان نبوده، از همین لحظه‌ی سخت و سنگین پرتاب می‌شویم به اینکه چقدر رنج بردیم و چرا فقط ما و هزاران سؤال بی‌جواب...و رنج‌آورتر از فکر پیامدهای ترسناک لحظه‌ی اکنون می‌توانیم به این نتیجه برسیم که بلدوزر بدبختی‌ها تا قیام قیامت از روی ما رد خواهد شد.

پس باید در لحظه حال بمانیم؛ همان وقت که بدترین خبرها را می‌شنویم. باید همان تلخ‌ترین احساس را بی‌جمع و منهای گذشته حس کنیم، چشممان پر از اشک بشود قلبمان فشرده شود گوشی را برداریم یا به کسی که جلویمان نشسته بگوییم: «من در همین لحظۀ لعنتی و بعد از شنیدن همین قسمت ماجرای لعنتی، بدترین حس جهان را دارم؛ و تو حداقل در اینجا که جهان ایستاده به من نگو که قوی باش. روبه‌رویت را ببین، آدمی با اشک‌هایی که بی‌وقفه می‌ریزد و جهانی که زیر و رو شده است. من فقط نیاز دارم که بغلم کنی، نوازشم کنی و بگذاری این لحظۀ سخت اکنون در من ته‌نشین بشود.» و بعد و بعدتر، من دوباره وارد لحظات اکنون بهتری می‌شوم، یا شاید دوباره بدتری؛ و بدانیم که درست کنار همان لحظه سخت یک لحظه ملایم‌تر نشسته و آماده است که به آن ورود کنیم و این کنار هم بودن‌ها و تقسیم بار سنگین لحظات اکنونی که اتفاقاً شیرین نیستند، خرده شیرینی‌هایی می‌آفریند که همان روحیه‌ای را می‌سازد که همه از آن صحبت می‌کنند. از آدم‌های مغروق در لحظات سخت نترسید. شکننده‌اند، غمگین‌اند. ولی وسط گریه‌هاشان حواسشان به شما هم هست که خیلی غصه نخورید... چون برایشان عزیزید. بودن در کنارشان شاید حال شما را بهتر نکند، ولی حال آن‌ها را خیلی بهتر می‌کند.

نتوانستم نجاتش دهم...

فاطمه امام بخش /وکیل دادگستری
فاطمه امام بخش /وکیل دادگستری

روز اول: چه آدم بی‌ملاحظه‌ای مگه پیاده‌رو جای پارک ماشینه روز دوم: چه بی‌شعور حالا گذاشتی برش دار دیگه بسه روز سوم: کل پیاده‌رو را گرفته انگار اینجا ارث پدرش است روز چهارم: این ماشین هنوز اینجاست که روز ۹۹: یعنی کی می‌تونه روش خط کشیده باشه. چند روز پیشم آینه‌شو شکستن روز ۱۰۰م: الو ۱۱۰؟ یک نفر سه ماه بیشتره ماشینشو تو پیاده‌رو گذاشته و برش نداشته. بیایید ببریدش؛ پیاده‌رو را بسته. ضمناً عابرین ماشین را خراب کردن. آقای پلیس! آرام‌تر. «من از شهر غریبی بی نشونی اومدم». حوالی ساعت ۲ ظهر بود. انگار از آسمان آتش می‌بارید. با هم می‌رفتیم خانه که کنار اتوبان نزدیک یک دکه ایستاد و با یک آیس آمریکانو برگشت. هنوز در را کامل نبسته بود که دستی پر مو از در داخل شد و چاقو را روی گلویش گذاشت.

این جای خون روی کیلومتر را می‌بینید. اول یک مشت حواله دماغش کرد؛ یک قطره، دو قطره سه قطره. این لکه قهوه روی صندلی را می‌بینید؟ قهوه‌اش ریخت؛ همان اول! می‌خواست فرار کند نتوانست. مرد با یک دست گرفته بودش و با دست دیگرش در را بست و پایش را روی گاز فشار داد. چاقو را گذاشت بیخ گلویش «سر و صدا بدی همینجا چاقو کشت می‌کنم». با سرعت یکی‌یکی ماشین‌ها را پشت سر می‌گذاشت. انگار همه مردم کور شده بودند. خیلی بهش گفتم این شیشه‌ها را اینقدر دودی نکن ولی گوش نداد. مرد جوان آنقدر راند تا رسیدیم به جایی شبیه بیابان‌های طبس و شاید صحرای محشر. مگر همین صحرای محشر نبود؟ النگوهایش را با زور درآورد؛ دیدم که دستانش زخم شد. گردنبندش را کشید؛ گوشی و ساعتش را هم گرفت. طلاها را مادرش از مستمری پدرش برای روز مبادا برایش خریده بود. می‌گفت: «دختر است؛ فردا هزار خرج دارد؛ دم بخت است؛ بر و روی دارد؛ شاید خواست سفیدبخت شود». دختر اما دیگر روی قبل را نداشت.

معلوم بود دماغش شکسته است؛ تمام طول مسیر میان جیغ و گریه‌هایش سعی می‌کرد خونش را با مقنعه‌اش بند بیاورد. این خون‌ها را می‌بینید؛ خون‌ دماغش است و شاید پهلویش و یا قلبش. او که همه چی را بهش داد؛ نمی‌دانم چرا دیگر چاقو در پهلویش فرو کرد و بعد قلبش. آخ از قلبش. بمیرم برای قلبت دختر. بمیرم برای لحظه‌هایی که می‌نشستی و پشت تلفن به دوستت می‌گفتی: «امروز دیدمش، قلبم برایش رفت.» بمیرم برای آن موقع‌هایی که دست می‌گذاشتی روی قلبت. داد می‌زدم نزن نامروت نزن ولی مرد دخترم را زد با چاقو. چندباره هم زد و بعد همان‌جا در بیابان خدا رهایش کرد و حتی زنگ نزد کسی برود به سراغش. تازه فهمیده بود چه کرده است برای همین انداخت به جاده. مقصد کدام شهر بود؛ نمی‌دانم ولی رفت و رفت. در این مسیر سخت؛ صندلی‌ها سقف حتی همین داشبورد؛ می‌خواستند پرواز کنند و بروند همان‌جا که رهایش کرده بود. چرخ‌هایم می‌خواستند از درد بترکند.

کاش یکی‌شان می‌ترکید. من می‌رفتم به فنا و او هم با آن هیکل درشت مزخرفش در درک خاک می‌شد؛ اما نشد! من حتی عرضه همین چپ کردن را هم نداشتم. آنقدر دست‌دست کردم تا به اینجا به این شهر غریب به این کوچه تنگ و تاریک به این پیاده‌رو به این پنای درخت رسیدیم. آقای پلیس چی را می‌گردی؟ من دارم حقیقت را می‌گویم چرا صدایم را نمی‌شنوی؟ من نتوانستم نجاتش دهم. بیا و مرا ببر به شهر خودمان بیا و مرا ببر به خانه بهار. او هنوز زنده است. من می‌دانم!

دربارۀ فیلم «پدر»/ همه چیزروزی فراموش می‌شود

پورسپهری
پورسپهری

The Father (پدر) - ۲۰۲۰

کارگردان: Florian Zeller

نویسنده: Florian Zeller, Christopher Hampton

بازیگران: Anthony Hopkins, Olivia Colman

برندۀ دو جایزۀ اسکار (بهترین بازیگر مرد و بهترین فیلمنامۀ اقتباسی)

خلاصه داستان:

فیلم داستان مردی سالخورده به نام آنتونی است که به تدریج در چنگ آلزایمر گرفتار می‌شود.

دخترش آن می‌کوشد از او مراقبت کند، اما با پیشرفت بیماری، مرز میان واقعیت و خیال در ذهن آنتونی فرو می‌ریزد.

تماشاگر، همانند او، در جهانی گم می‌شود که چهره‌ها عوض می‌شوند، زمان می‌لغزد و خانه به مکانی غریبه بدل می‌گردد.

ساختار و روایت منحصربه‌فرد:

در بیشتر فیلم‌های مربوط به آلزایمر، روایت از بیرونِ بیمار است، از نگاه فرزند یا پرستار، اما این فیلم ما را در میان ذهن بیمار قرار می‌دهد.

فیلم با حذف پیوستگی زمانی و تغییر چهرۀ بازیگران، ذهن آشفته و شکستۀ آنتونی را بازسازی می‌کند.

در یک لحظه، دخترش با چهرۀ دیگری وارد می‌شود؛ در لحظۀ بعد، آپارتمان تغییر شکل می‌دهد و همه چیز به طور ناگهانی و شوکه کننده‌ای تغییر می‌کند.

این ترفندهای بصری باعث می‌شود تماشاگر خودش گیجی و ترسِ از دست دادنِ واقعیت را تجربه کند.

در واقع فیلم فقط دربارۀ آلزایمر نیست، بلکه تلاشی است برای به تصویر کشیدن حس فروپاشی ذهنی.

رابطۀ پدر و دختر:

در قلب فیلم، رابطۀ آنتونی و آن قرار دارد. «آن» میان دو جهان گرفتار است: از یک سو، حس مسئولیت و عشق به پدرش و از سوی دیگر، میل به داشتن زندگی شخصی.

آنتونی، با ذهنی آشفته، گاهی دخترش را متهم به خیانت یا بی‌مهری می‌کند؛ اما لحظاتی کوتاه، چهرۀ واقعی احساسش آشکار می‌شود: ترسِ عمیق از تنهایی و فراموش شدن

در سکانس پایانی، جایی که آنتونی در آسایشگاه گریه می‌کند و می‌گوید:

«من دارم همه‌چیز رو از دست می‌دم... برگ‌ها، درخت‌ها... خودم رو...»

و در این لحظه است که دل مخاطب فرو می‌ریزد، چرا که پی می‌برد می‌فهمد آلزایمر فقط نابودی حافظه نیست، بلکه نابودی هویت بشر است.

نمادها و فضا

خانه در فیلم، همچون ذهن آنتونی است:

در آغاز روشن، مرتب و آشناست، اما کم‌کم تاریک و بی‌نظم می‌شود.

در پایان، خانه دیگر شبیه خانه نیست دیوارها تنگ‌تر و نورها خاموش‌تر شده‌اند.

این فروبستگی بصری، تصویری از فروپاشی درونی ذهن انسان است.

برداشت فلسفی و روان‌شناسانه

زمان در فیلم سیال است، همان‌گونه که در ذهن فرد مبتلا به زوال عقل.

فیلم با این بی‌نظمی، به ما یادآور می‌شود که زمان در نهایت، فقط ساختاری ذهنی است.

هویت، وابسته به حافظه است. وقتی حافظه می‌پاشد، «من» هم از هم می‌پاشد.

فیلم به شکل دردناک و شاعرانه‌ای نشان می‌دهد که ما، چیزی جز تکه‌هایی از یاد نیستیم.

و در نهایت، فیلم پرسشی عمیق مطرح می‌کند:

اگر روزی نتوانیم عزیزانمان را به یاد آوریم، آیا عشق همچنان وجود دارد؟

پیام نهایی

در واپسین لحظه‌ها، آنتونی چون کودکی به پرستارش پناه می‌برد و می‌گوید:

> «می‌خواهم پیش مادرم بروم...»

در این جملۀ ساده، تمام هستی فیلم خلاصه شده:

بازگشت به بی‌پناهیِ نخستین، به نقطۀ آغازِ انسان.

The Father با سکوتی دردناک تمام می‌شود، اما در دل همین سکوت، نوعی شفقت پنهان است — شفقتی که یادآورمان می‌شود:

حتی وقتی ذهن خاموش می‌شود، قلب هنوز می‌فهمد.

لولولک؛ پلک زدن یک نسل بود...

احسان قاسمی/ مهندس عمران
احسان قاسمی/ مهندس عمران

لولولَک فقط یک طناب نبود. بازی ساده‌ای هم نبود که بچه‌ها برای سرگرمی بسازند. لولولک بیشتر شبیه پلک زدنِ یک نسل بود... ریسمانی که از شاخهٔ درختی کهنسال آویزان می‌شد و با هر نوسانش، بخشی از گذشته را در هوا تاب می‌داد.

می‌گویند این بازی از سفرهای دور آمده؛ از کوچ‌های آرامِ مردمی که از آذربایجان یا دره‌گز خراسان یا هرجا و هر زمانی که فقط تاریخ می‌داند دل کندند و ردّشان را در ‌مراتع استان کرمان کاشتند؛ اما آن روزها، برای ما فقط یک چیز بود: طنابی که بالا می‌رفت، پایین می‌آمد و خنده‌ها را به هوا پرتاب می‌کرد. خیلی رویاوار یادم مانده؛ انگار همه‌چیز در مهِ سال‌های دور پنهان شده باشد. جایی در دل طبیعت بودیم؛ شاید حوالی گوغر یا خَبْر، همان ییلاق‌هایی که نیاکان‌مان از بهار تا پاییز آن‌جا سکونت داشتند.

جغرافیا را دقیق یادم نیست، اما ابهت آن درخت بزرگ که طناب «لولولَک» از آن آویزان بود، هنوز مثل تصویری زنده در ذهنم مانده؛ درختی آن‌قدر سترگ که در قشلاق ما، حوالی وکیل‌آباد ارزوئیه، نظیرش پیدا نمی‌شد؛ بنابراین، جایی بود در حوالی مناطق ییلاقی. بچه‌ها دور لولولک جمع شده بودند و تشویق‌ها فضای ظهر را پر کرده بود. در میان خنده و هیجان جمع، نوش‌آفرین — که هنوز آن‌قدرها پیر نشده بود و همیشه برای روکم‌کُنی جوان‌ترها آماده — روی طناب مثل یک رقصندهٔ کولی هنرنمایی می‌کرد.

هر بار که طناب پایین می‌آمد، درست به‌موقع می‌نشست و وقتی لولولک از یک سمت اوج می‌گرفت، بلند می‌شد و با نوسان، ریتمی می‌ساخت که هم ما را مبهوت کرده بود و هم طناب را هر لحظه بالاتر می‌برد؛ از یک طرف تا آسمان می‌رفت و از طرف دیگر تا بلندترین شاخه‌های آن درخت عظیم! شاید کسی که طناب را بسته بود، تصور نمی‌کرد نوش‌آفرین با این مهارت و جسارتش لولولک را تا چنین ارتفاعی ببرد. اگر می‌دانست جرأت بستن طناب را نداشت یا حداقل طناب را با ضریب اطمینان بیشتری می‌بست.

در اوج یکی از همان بالا رفتن‌ها، پای نوش‌آفرین لغزید. لحظه‌ای در هوا معلق ماند و بعد، با صدایی بلند روی زمین افتاد. جمع با نگرانی دورش را گرفت. چند لحظه‌ای همه‌چیز ساکت شد… اما خوشبختانه بلند شد، گرد و خاک دامنش را تکاند و فقط با سردردی خفیف دوباره به کارهای پیک‌نیک ادامه داد؛ انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش از آن ارتفاع سقوط کرده بود! آن زن چابک و بی‌پروا، مادربزرگم بود... مادربزرگ پدری‌ام… ننه‌نوشو. درست نمی‌دانم، شاید شصت تا شصت‌وپنج ساله بود؛ اما شور زندگی هنوز در رگ‌هایش می‌دوید. آن روز من کودک بودم و نمی‌دانستم این طنابی که پاهایمان را محکم می‌گرفت، ریشهٔ ما بود که هنوز تکان می‌خورد.

شعرهای انسی‌ الحاج فلسفه است

وحید قرایی
وحید قرایی

انسی الحاج، شاعری که شعرهایش فلسفه بود بی‌کرانگی عشق... برای این شماره سرمشق می‌رم سراغ شاعری لبنانی که کلی طرفدار داره و می‌گن با شعر فلسفه می‌گفته و یا فلسفه رو با زبان شعر بیان می‌کرده... «انسی الحاج» طلایه‌دار شعر سپید یا نثر عربی در سال ۱۹۳۷ در شهر جزّین لبنان به دنیا اومده. نزار قبانی درباره او گفته: «زبان او زبانی است متمدنانه، درخشنده، شعله‌ور، با طراوت و شفاف. او یک شاعر حقیقی است هنگامی که شاعری و پیامبری در یک جسم قرار می‌گیرند.» این شاعر که دختری به نام ندی هم داره و از شعرهای او هم اینجا به اشتراک می‌گذارم در حالی که سال‌های زندگی رو به نوشتن و ترجمه و روزنامه‌نگاری و شاعری گذروند در سال ۲۰۱۳ به ابر تبدیل شد و حالا چند شعر از او...

«محبوبت را با زیاده‌روی، بستا از غنودن و بدگمانی و شرمش به تنگ میا! بُخُور ستایش عاشقانه، دلپذیرترین رایحه است گل ستایش، گونه‌های جان را می‌شکافند از دل ببخش؛ که اگر محبوبت را با ستایش مست نکنی؟ با چه مست شود؟ و اگر با پژواک‌های او، جان تو پَر نکشد؟ چگونه جان به پرواز درآید؟ ستایش محبوب، تنها ستایش خالی از اغراق است. پیوسته بستا که هرچه پیوسته باشی، هنوز در آغازی...!»

«به او عشق می‌ورزی و در نبودش شکیبایی جهانت را آکنده، زندگانی تو شده و در نبودش تنهایی، در بودش نیز عشق، خلأ را پُر می‌کند، اما تنهایی را از بین نمی‌برد عشق، تنهایی را فزون کند عشق، بی‌کرانگی است در یک قفس...!»

«شکوهی که گِرد سَر قدّیسان است، همان شکوه عشق است. عاشق و معشوق، گِرد خود دایره فروتنی می‌کشند که فرّ است و نیمی از آن بر این کره خاکی است و نیم دیگرش در فرای افق... هیچ چیز نمی‌تواند پاک‌دامنی را و مهربانی و فریبایی را در یک بوته گرد هم آرد، مگر عشق...!» بله واقعاً... قشنگ گفته که عشق بی‌کرانگی است در یک قفس و البته مهم همون بی‌کرانگی هست که جهان رو قفسی بیش نیست

همه چیز فراموش می‌شد جز عشق‌هایمان

زهره جابری‌نسب / نویسنده
زهره جابری‌نسب / نویسنده

همه دردها شادی‌ها ناخوشی و رنج‌ها فراموش می‌شود جز عشق‌هایمان قلب‌های تپنده‌ای که با دیدن معشوق ضربان لطیف‌تری می‌گیرد.

از ما چه باقی می‌ماند؟ جز قطره اشکی که از گوشه چشم می‌چکد برای عاشقی دلداده، طاهره در پیچ و تاب بازار قدم برمی‌داشت برود پارچه‌ای بخرد برای روی تخت چوبی حیات که شب‌های تابستان بهترین جا برای فرار از گرما بود به پارچه فروشی رسید، پارچه نخی گل‌دار قرمزی چشمش را از هیجان پر کرد خرید و به سمت لحاف‌دوزی رفت تا دورش را برایش چرخ کند، وارد دکان شد. سلامی داد و گفت لبه این پارچه را برایم تو بزن. علی آقا وقتی نمی‌گیرد. علی آقا پارچه را گرفت و دست به کار شد طاهره هم مشغول دید زدن مغازه شد در آن همه شلوغی چشمش به لحاف وسط مغازه افتاد که علی آقا مشغول دوخت و دوزش بود رنگ‌های زیبای ترمه در نگاهش به رقص درآمد و ناخودآگاه بلند گفت چه لحاف زیبایی خیلی خوش‌رنگ و لعابه این ترمه علی آقا نگاهی کرد و گفت برای ناصر خان می‌دوزم لحاف عروسیشه مادرش آورده داده بدوزم خیلی هم وسواس داشت که پارچه سلیقه خود ناصر خان هست و خوب دوخته بشه ...

طاهره به یک‌باره خشکش زد گفت کدوم ناصر خان علی آقا گفت همین ناصر خان که تو شهربانی کار میکنه تو همین محله شماست می‌شناسیدش. چشمان طاهره پر از اشک شد با بغض گفت علی آقا من برمی‌گردم تا شما پارچه رو می‌دوزین طاهره از مغازه بیرون زود با اشک‌هایی که امانش را بریده بود به گوشه‌ای خلوت از بازار رفت خودش را به سقاخانه رساند گوشه‌ای نشست قلبش فشرده شده بود ناصر را دوست داشت اما جرأت گفتنش را نداشت هر از گاهی که می‌دیدش لپ‌هایش قرمز می‌شد و چشمانش برق می‌زد چادرش گل گلیش رو روی سر جابه‌جا می‌کرد و آرام از کنارش رد می‌شد تا خوب نگاهش کند اما ناصر غرق در افکارش بود و انگار نمی‌دیدش طاهره اما دلش به همین دیدارهای ناگهانی خوش بود و در سر خیال معشوق را همچون مرهمی مهربان همه جا با خود همراه داشت و حالا لحاف عروسیش را دید که انگار قسمت دختری دیگر است طاهره آن‌قدر ناصر را دوست داشت که در خواب‌هایش عروس ناصر بود حالا اما آن خواب و خیال تمام شد طاهره ماند و عشقی جاودانه در قلبش که تنها با خیالش سر پا مانده بود.

تو دادی تا لحافت رو بدوزن

میون ترمه و اطلس بدوزن

نپرسیدی ز حال و روزگارم

از این روح مریض و حال زارم

برو، این حجله تو سهم من بود

به هر تار و نخش اشکای من بود

برو این قلب من دریای خونه

نبودت عشق من درد و جنونه.

روبرو شدن با گذشته

حکیمه کارنما مهندس عمران
حکیمه کارنما مهندس عمران

موضوع اصلی: ترکیبی از داستان، فلسفه و روان‌درمانی است که تضاد میان درمان روان‌شناختی مدرن و بدبینی فلسفی آرتور شوپنهاور را نشان می‌دهد.

داستان کتاب حول محور زندگی دکتر جولیوس هرتزفلد می‌گردد، روان‌درمانی که در آستانۀ بازنشستگی درمی‌یابد دچار سرطان است و زمان زیادی ندارد. او با گذشته‌اش روبه‌رو می‌شود و تصمیم می‌گیرد یکی از بیماران قدیمی خود به نام فیلیپ اسلاتر را دوباره ملاقات کند — بیماری که در گذشته از درمانش نتیجه نگرفته بود؛ اما شگفتی اینجاست که فیلیپ حالا خود درمانگر شده، با این تفاوت که به جای روان‌شناسی، از فلسفه شوپنهاور برای «درمان از راه اندیشه» استفاده می‌کند. جولیوس از او دعوت می‌کند در جلسات گروه درمانی‌اش شرکت کند.

حضور فیلیپ با باورهای سخت و سرد فلسفی‌اش، فضای گروه را به چالش می‌کشد و تضاد میان «درک عقلانی» و «رابطه انسانی» را نمایان می‌کند. تقابل دو نگاه یالوم از زبان جولیوس، بر اهمیت ارتباط، عشق، همدلی و حضور در اکنون تأکید می‌کند. شوپنهاور (از نگاه فیلیپ)، جهان را پر از رنج می‌بیند و تنها راه نجات را دوری از میل و خواسته‌ها می‌داند. در روند داستان، هر دو دیدگاه در هم می‌آمیزند و خواننده درمی‌یابد که رهایی واقعی در پذیرش محدودیت‌ها و ارتباط انسانی نهفته است. پیام‌های اصلی کتاب زندگی محدود است - پس باید صادقانه و آگاهانه زیست. رنج بخشی از انسان بودن است - فرار از آن ممکن نیست، اما می‌توان معنایش را تغییر داد. ارتباط با دیگران درمان است - هیچ فلسفه‌ای بدون رابطه انسانی کامل نمی‌شود. مرگ یادآور زندگی است - دانستن اینکه پایان داریم، باعث می‌شود عمیق‌تر زندگی کنید. جمع‌بندی «درمان شوپنهاور» سفری است میان فلسفه و روان، میان عقل و احساس. اروین یالوم با نثری جذاب نشان می‌دهد که حتی در آستانۀ مرگ، می‌توان رشد کرد، عشق ورزید و معنا یافت.

دوربینِ غول طناز خاموش شد

وحید قرایی
وحید قرایی

مارتین پار، عکاس برجسته بریتانیایی و یکی از تأثیرگذارترین مستندنگاران معاصر که به غول عکاسی معروف بود درگذشت. او که با نگاه انتقادی، طنز ظریف و استفاده شاخص از رنگ‌های اشباع‌شده شناخته می‌شد، در سن ۷۳ سالگی درگذشت. پار در دهه ۱۹۸۰ با انتشار مجموعه‌ عکس تأثیرگذار«آخرین تفریحگاه» به شهرت جهانی رسید و زندگی مردم طبقه کارگر را در تعطیلات ساحلی شهر نیو برایتون در شمال انگلستان به تصویر کشید.

این آثار با رنگ‌های تند، کنتراست شدید و ترکیب‌بندی‌های جسورانه، تصویری بی‌پرده و گاه تلخ از واقعیت اجتماعی ارائه می‌کردند؛ نگاهی که در زمان خود واکنش‌های گسترده‌ای در میان منتقدان، هنرمندان و مخاطبان برانگیخت. در طول پنج دهه فعالیت، او با جسارتی کم‌نظیر به سراغ موضوعاتی رفت که اغلب عادی، پیش‌پاافتاده یا کم‌اهمیت تلقی می‌شدند؛ اما او در این لحظه‌های ساده، ردّی از حقیقت اجتماعی، کنایه‌های فرهنگی و پیچیدگی‌های رفتار انسانی را می‌یافت.

از جشنواره‌های محلی و شهرهای ساحلی گرفته تا مراکز خرید مدرن و مراسم روزمره، پار جهان معاصر را با چشمی کنجکاو، طنزی گزنده و در عین حال همدلی انسانی ثبت کرد. او در یکی از گفت‌وگوهایش در سال ۲۰۲۰ گفته بود: «من عکس‌های جدی می‌گیرم که در ظاهر شبیه سرگرمی‌اند. همیشه سعی می‌کنم حقیقتی را که در دل زندگی جریان دارد، پیدا کنم و همان را نشان دهم»